جنگ میوه جات
آن شنيدستم كه در عهد نجات جنگ سختي شد ميان ميوه جات
سر درختيها صفي آراستند از پي جنگ و جدل برخاستند
سيب و آلبالو مثال شير نر بسته با گيلاس و شفتالو كمر
يك طرف توت سفيد و شاه توت حمله ور گشتند با واحد يموت!!!
نار و گردو و گلابي يك طرف قيسي و بادام آبي يك طرف
حمله ور گشتند اول بر خيار كه برون آرند از جانش دمار
كه اي خيار سبز خاكستر نشين ما به روي شاخه تو روي زمين
ما به روي شاخ در بالاي تخت تو به روي خاك در زير درخت
خويش را داخل ميان ميوه جات كرده اي بي دوام و بي ثبات
اين زمانت پوست از سر ميكنيم در ميان كوچه ات مي افكنيم
چون خيار اين ديد با صد سوز و ساز اشكريزان رفت تا پيش پياز
سر درختيها هجوم آور شدند حمله ور بر چاكر مضطر شدند
جمله مي گويند با صد كبر و ناز نيست ميوه نه خيار و نه پياز
بهر اين دعوا مخارج ميكنند نام ما را هردو خارج ميكنند
نه به بزم صلح ما را ره دهند نه به فرق ما كلاهي مي نهند
ما چرا در هيچ جا محرم نه ايم گوئيا ما داخل آدم نه ايم!!!
من نمي دانم هم اكنون كيستم گر ني ام ميوه بگو پس چيستم
پس پيازك آهي از دل بركشيد گشت حيران چون حكايت را شنيد
پس پياز و خيار با سوز و الم هر دو رفتند تا پيش كلم
كه اي كلم شد كار و بار ما خراب بوستان افتاده اندر اضطراب
سر درختيها براي سلطنت مرتفع كردند لواي سلطنت
نام ما را با صد دوز و كلك مي كنند از دفتر هر ميوه حك
چون كلم بشنيد چندي فكر كرد ساعتي بنشست و فكري بكر كرد
پس گفت امروز از بهر محك قاضي ما هست زردآلو عنك
پس روان گشتند با سوز و الم هم پياز و هم خيار و هم كلم
ماجرا را اول و اخر تمام پيش زردآلو گفتند والسلام
گفت زردآلو كه من هم ميوه ام گرچه افطار زنان بيوه ام
در حضور شاه چون بودم نديم اين سخن را ياد دارم از قديم
در ميان ميوه جات خوشمزه شاه انگور است و سلطان خربزه
پس درختان را يكايك از وداد درحضور خود بخواند و صلح داد
روي هم را بوسه دادند از وفا
خواند كاهو صيغه صلح و صفا
سلام!